این نامه خصوصی نیست.
خطابیه، شکوائیه، مصیبتنامه، معصیتنامه، رنجنامه و یا وصیتنامه هر چه که هست تحت هر نام و پوشیدهء هر حدیثی؛ لایه ای بیرونی دارد که پوسته ایست بر مغزی که حرف یک نفر نیست. حرف ِ نسلی از آدم هاست. نسلی از آدمهای ِ درد کشنده که هنوز سلامت را ترجیح ِ بر افسارگسیختگی ِ روانی می دهند. روان رنجوری را نمی پذیرند، پس می زنند سیل ِ غم بار ِ آلودگی ها را. جهان به خودی ِ خود آلوده است، باطل است، ویران شدهء ویران کننده است، آلودگی ای که باقی و پدیدار بسیاری آدمهاست. آلوده کردن، فسق و فجور؛ لذت ِ لوث ِ بسیاری آدمهاست، آدمهایی که آمده اند تا جهان را آلوده تر از این زشتی که هست؛ کنند. حالا تو بدان که چرا "ان الانسان لفی خسر". و این آلوده گری، تلاشی ِ زودهنگام توست، هلاک ِ توست. این نامه را صعب و عسیر می نویسم برایت به تعمد، که هر کس تا نخواهد که بفهمد، نفهمد. و هم اینکه جان و شیرهء ِ کلمات را در عمق ِ جانت، دریابی. این نامه مال ِ توست، اما سرگشاده گی اش نشانهء ِ معیوب ِ مالکیت ِ نسلی، طیفی، جمعیتی است. بی که خصوصی باشد. خصوصی بخوانش و بارها و بارها بخوان وغمگین اش شو و کینه بورز و دشنام بده؛ اما عمومی دوستش بدار.
برادر! این نامه بو می دهد. بوی ِ زخم های من است و تو استشمام کن که روح ات در مضاربهء حقیقت و کثافت، حقیقت را پیرهن ِ عثمان خواهد کرد. ای رفیق ِ دیروز، معارض ِ امروز و معدوم ِ فردا.
برادر! گذشت، آن ایام ِ "خود بیمار بینی" و اشاعه اش که بیماری ها را دست چین کردن و چسباندن به تهِ اسم و رسم جذابیت داشت. گذشت روزگاری که همه سالم و سر حال بودند و فلانی از راه می رسید و خود را نویسنده ای مانیایی، فوبیایی، پارانویایی معرفی می کرد و کتابش می فروخت و داستانش خوانده می شد. گذشته است آن دوران که همه خوش و خرم بودند و تو رستگاری را در کذّابی ِ خون بازی هایت می جستی. اکنون به یمن موجودیت ِ عده ای بیمارتر از تو؛ ولی نشسته بر مصطبهء صاحبانهء قدرت، همه بیمارند. همه بیماریم. بر هر که بنگری، به همین درد مبتلاست. من اما حداقل توّهم اش را دارم. توّهم ِ سالم بودن یا سالم شدن و ماندن. توّهم ِ فرق کردن. این آرزویی دیرینه است، همین که آرزو هم باشد، چون آرزوی ِ تشفی و بهبودی است، نشان شرافت است. بماند که میسر نشود یا شود. تشفى بكذا و اشتفى به اشتفاء؛ نال به الشفاء.
برادر! آنچه که به ایقاع ِ تو انجامید، حتی آنقدر بزرگ نیست که واگویه طلبد و واکاوی بخواهد. یا به سبب اش نامه ای سرگشاده، قلم خورَد. که با یک پیام، یک تلفن، دور از چشم ِ خلق، نمی شد مجادله کرد؟ بحث بر سر چیزی کثیف تر است. بحثی غم افزاست که تاریخ ِ فردی مان بارها به خود دیده است. بحث ِ " فرق" است. که این با آن فرق می کند. فرق می کند سیاهی با سیاهی. سیاه دیدن با سیاه بودن. سیاه دیدن ِ من، دنیا را؛ و سیاه بودن تو، اهالی دنیا را، در ماورای آنچه نمایش می کنی. و گر نه در قلب ِ معشوقه گان ِ در گردش، جا باز کردن - حداقل برای من و تو- مهارت نمی خواهد. حتی اسم و رسم و نشانی و مال ِ نداشته ات را هم نمی خواهد. آنطور که تو دلبری می کنی؛ کمی زنا زاده گی می خواهد. اصلأ فرق من و تو همین است. تو نمی دانی آنچه می گویی و زیاد می گویی و به همه می گویی و زود حرف را به عمل می نشانی و زود تر هم همه را پس می گیری. من نه. شاید در نحله های ِ خودشناسی ات، جا انداخته باشی که بدانی زنا زاده گی، چیست. زنا زاده گی یعنی در اتاقت بنشانی اش بر صندلی و دو دستت را بر گلویش بفشاری که بخواهی خفه اش کنی. و بعد برود و بخندی و جار بزنی و دست نشکسته ات را گواه بر حقانیت نداشته ات کنی. این است که در جوی کنار خیابان نشئه که ولو می شوی، تنها نماد سرفرازی ات تخت خوابت است که صد بوی ِِ مختلف از ماده گان رنگانگ از آن برتابد. از شاهدان ِ چیده شده در قفسه های کتاب بپرس. از بکارتی شاد و امیدوار. از دفع ناشیانهء ِ تیغ ِ جهود. از مغز حائض خود بخوان خاطراتت را و آنها را که من و ما هم نمی دانیم. بخوان و ببین چند بار خون از مغز استخوانت بیرون می زند و چه می شود که راه بر واقع بینی ِ خودآگاهت می بندد؟
حافر مصطر می خواهد این زخمها که تو بر خود می زنی.
سمالساعة می خواهد این جنون ِ بیمار.
برادر! سرگین کش با شرافت، معظم است به کاتب ِ قرنان. اساس ِ نامعهود ِ برادری را شکستی که هیچ؛ چه دشنه ای بر گردن ات فرو آورده بودم که چون شتری منحور، خون پاشیدی از سوراخ گردن ات بر برادری مان؟ هول ِ چه بودی که چیزی را از جایی ربودی و چیزی دیگر را در جایی دیگر شکافتی و عقوبتی نفرت انگیز برای خود خریدی و جوهر روح را به یاقوت ِ مذاب آلوده کردی؟ در راه ِ رفت ِ فرودگاه که می راندی، خوشحال و مست ِ چه بودی؟ و هر چه؛ امید که بپاید و گر نه که خبر ِ خر ِ مانده به گل و سوفار ِ کج نشسته بر دل؛ از دهان ِ اهل ریا شنیدن، شنیدنی است.
برادر! اصلأ فرق "ما" و "شما" همین است. بی آمیغی در نیت و ارادت، میان ِ دل و جان و فکر ِ ما آشیان کرده است ولی شما حرامزاده ای کوچک و جذاب دارید که مسکن در پس ِ ذهن ِ شما دارد و مخلصانه ترین ِ عواطف را می یابد و چند شبی تبهکاری شان می کند. اینجاست که هنر اکتسابی نمی نماید. اینجاست که مطلقأ تعریفی بهتر از هنر را که هیچ، تعریف ِ سادهء هنر را هم سر در نمی آوری. اینجاست که شرافت ارثی است. اینجاست که پرهیزکاری و روحانیت ِ اجتماعی، لذت ِ طبقاتی ِ "ما" ست. اینجاست که "ما" هنرمندان ِ بی بضاعتی هستیم که در کنج اتاقهامان تنها مانده ایم و در این تنهایی خودمان را بارور می شویم و می زاییم خود را مکررأ و غم خود و دیگران را هم نیز به دوش می کشیم و لذتمان در لبخند های گاه به گاه ِ لبان ِ بی وسوسه است و سکوت های شلوغمان در تاریک ترین ِ روشنایی ها، زیر ِ خاموش ترین ِ چراغ ها و با آدمهایی که لذت را در نبود و ورای حضورشان هم حس می کنیم. از معامله ای که در ازل کرده ایم. ما مقامران ِ دل ایم. هر شب تکه ای از دل مان را قمار می کنیم که لحظه ای شاد تر و به فایده تر بپاییم بر این جهان ِ هیچ. اسبابمان کتابی است، شعری است، سازی است و خنده ای از لبی که حقیقتأ آب ِ حیات ماست. بدبختی ِ حادث این است که رنج ِعظیم ِ گریبانگیر، حکمأ و دقیقأ مدلول می طلبد و دال، این کثرت دیگران است. دیگرانی که شمایید. دیگران که طالع شان بی که بخواهند بر نابخردی و نادانی بسته شده؛ پیشتر که چرخ ِ دوار به واماندگی شان، واقفشان کند. باقی تقلایی بیهوده است. ما در قِلـَّت ایم. و "اکثرهم لا یعقلون" هم حدیث شماست، گر چه که توفیر نمی کند؛ که عنان هم (علی الظاهر) در اختیار شماست.
تأویل ِ برهنه تر این می شود که شما چیزی را از یاد برده اید. مهربانی را از یاد برده اید. صداقت را بلد نیستید، عشق را نمی توانید حتی که تهجی کنید و شاید از اول هم نیاموخته اید. و یگانه دلیل پیروزی ِ کذب شما همین است. و علت العلل ِ تمام ِ شکست های ِ ویرانگر ِ ما هم، نهایتأ وجود ِ ضعف ِ ناگریزیست که همواره هست و رهامان نمی کند. ماییم که خصم زندگانی مان، مهربانی مان است. حساس و احساساتی بودنمان. نه دنیا را ارج می نهیم و نه مال دنیا را و نه صاحبان مال دنیا را. همه اش برای شما. مال ِ شما. فراموشی ِ ما، شادی ِ شما باد. امید ِ ما به چند لحظهء عاشقیت است. " کتاب ِ رسالت ما محبت است و زیبایی ست تا بلبل های ِ بوسه، بر شاخ ِ ارغوان بسرایند. شور بختان را نیک فرجام، بردگان را آزاد و نومیدان را امیدوار خواسته ایم؛ تا تبار ِ یزدانی ِ انسان، سلطنت جاویدانش را بر قلمرو ِ خاک باز یابد. کتاب ِ رسالت ِ ما محبت است و زیبایی ست، تا زندان ِ خاک از تخمهء کین بار نبندد." و برای ِ ما "عشق، تعارف ِ پنیر است و قناعت به نگاه در چاه ِ آب." و قضاوتی نخواهیم خواست کردن.
برادر! جز دغایی و قوادی وصف دیگری ندارد این موصوف که تویی. دغل پیشه گی و نیرنگزنی تیری است که به اختیار شلیک می کنی بر هدفی که مقابل است، هدفی که خود ِ توست. دروغ ها را به من ببند. مرا بزن، بشکن، فرو بریز. عادت است که دوباره بلند شوم و بسازم. تنها اثری که بر جای می ماند خلوت تر شدن حیاط ِ توست از بازی ِ کودکان ِ احساس و دوباره یادآوری ِ من به خودم، که در خرابه ای زیست دارم که جای من نیست. قلب ِ من اسبی ست. اسبی که می بایست استخوان هایش هم فسیل شده باشند. اسبی تنها که میان قبیله کفتارها به تک افتاده و مفر و گریزگاهی ندارد. و هر از گاه کفتاران که حمله می کنند، تکه های گوشت از جاندار ِ زنده می کنند و می برند و با هم بر سر ِ تقسیم ِ آن منازعه می کنند و اسب ِ تنها، چشمهایش را بسته است و نسیم ِ خنکی را که بر صورتش می خورد و بر یال هایش می پیچید و می آشوبد را صمیم ِ زندگی می بیند و بس. یکی یکی پاهایش هم دریده خواهند شد و کم کم خواهد افتاد به روی سینه و بعد گردن اش هم می افتد و همچنان نسیم به صورتش می خورد و خون می ریزد تا که رگهایش از خون سرخ تخلیه شوند و تنها چیزی که می ماند رویا هاست. رویاهای دور ِ علفزاری، رودخانه ای، پُلی. و دستی که نوازشش کند. شبها بیدار بنشیند بالای سرش و نگاهش کند. نه به رذالت، که با اندکی صداقت.
برادر! " زنده باد فراموشی مان!" و ما فراموش می کنیم مدامأ و خود نیز تک تک به جمع ِ فراموش شدگان ِ تاریخ خواهیم پیوست و شما را دون طبعی تان تغییر نخواهد داد. فریب دهید و خوش باشید. اصلأ معامله می کنیم. نه اینکه دلالید؟ عدالت و مساوات را به مقابلت بنشانیم وبه تناسب ِ وزن ِ دوست داشته شده ها، دوست دارنده ها و مهربانی ها؛ قسمت کنیم:
مکافات و رسوایی برای ِ شما. تمام قرص های آرام بخش جهان نصیب شما باد. تعدی و تهور از آن شما. جنگلی از آمفتامین ها هم نصیب شما باد. قدم زدن ِ کنار ِ رود ِ سن از آن ِ شما باد. انتظار ِ ایستگاه های ِ متروک ِ قطار هم از آن ِ شما. تمامی ِ باند های تمام ِ فرودگاه های جهان از آن ِ شما باد. آغوشی از آفتاب و ترانه هم از آن شما باد. پیکری اثیری از برف و حریر هم از آن ِ شما باد.
آرامش و خلوت از آن ِ من. زاینده رود ِ خشک و پرده های ِ تنبور مال ِ من. "بیا و پرده ای در ساز من باش" از آن ِ من. "بیگانه و خویش ات، منم" از آن ِ من. "ای وای "ها از آن ِ من. صلت ِ تمامی ِ قصیده ها برای من. باران و خاکستر مال ِ من. روانی سالم و تنها مال ِ من. بغض مال ِ من. تب هم مال ِ من. غم مال ِ من.
امروز و فردا برای تو. جهش به درون ِ ابدیت برای ِ من.
"سخن پریشان گوی" از آن ِ تو، خندهء ِ تمام ِ دیوانگان ِ جهان از آن من.
مادر ِ اسماعیل از آن ِ تو، تیغ ِ زیر ِ گلوی ِ اسماعیل از آن ِ من.
همسر ِ ابراهیم از آن ِ تو؛ شک و گمان ِ ابراهیم، ایمان ِ ابراهیم از آن ِ من.
ترس و لرزها از آن ِ تو باد، برادر!
ترس و لرزها از آن ِ تو!
آرام ترین سکوت ِ جهان، از آن ِ من.