هولِ مَحو

هولِ مَحو

اما زخمِ برخی تجربه‌ها تا سال‌ها بر روانِ فردیِ ما بماند

حتی اگر احساس نکنیم، یا انکار کنیم

چیزهایی مثل مرگ، تجربیات جنسی، افسردگی، مواد مخدر، جنون و...

حتی (حداقل برای من) بو یا صدایی که جنس و طعم دارد...

-

رفته بودم تجدیدِ دیدار، استراحتِ روحی، غم‌کُشی، عشق‌بازی...

شهری بالای کوه، با هزار هزار آدمِ کارمند و کارگر و ...

همه یا شرکت نفتی، یا گاز، یا پالایشگاه، شهرک به شهرک...

هزارها مجتمع مسکونیِ همشکل، کنار هم، اندوهِ منتشر بر زمین...

غروبِ روزِ دوم بود –باد و هوای ابری، خنکای بهار در زمستان-

خاکِ نرمِ جنوب، قبل از باران هم بلند می‌شود با هر بادی...

اما نرم، اما لطیف، در بادِ قبل از باران، زیرِ ابرهایی سنگین

چراغ‌های شهر در هاله‌های کوچک پنهان، باد زیرِ لباسِ همراهم

که آمدم بیرون، آمدم شال‌گردن را بپیچم که ماتم برد، ماتم داشت این هوا...

-

کانالِ آب، از پشتِ مجتمع‌های مسکونیِ بیشمار، تا دور، تا غروب...

بوی خوبِ بارانِ نیامده، بوی ابرهای سنگین، نزدیک‌تر از آسمان...

شادی و شرابِ ما، نگرانِ ما نباش، نگرانِ ابرها باش که نمی‌بارند

نگران چشم‌هایی که از روشنیِ خوبی رنج می‌برند، از اندوهِ شاد بودن...

-

روایت کن از دهانت بر ثلاثه‌ی غساله می‌رود این حدیث را...

-

هنوز، انگار از گریه‌ایی طولانی آمده باشی و گلو بسوزد، نفس بِبُرَد،

ذهنم گیر می‌کند و عبور می‌کند، از شهری بر کوه نهاده، برای داستان...

رسائلخواني



اگر می آمدم همه چیز تمام می شد - چون هم اکنون که هستم و همه چیز تمام شده است - در هر حال چیزی نخواهد ماند...
و در این گوشهء تاریکی - نه می آیم و نه باز می گردم - و این شعر - در گنگی ِ نگاه تو - خواهد نگریست - و گنگ تر از تو باز خواهد گشت - در این گوشه تاریکی - من و تو به هم خواهیم پیوست - لال ِ لال - قلبم به گستردگی ِ همه آبها - همهء ماهی ها را پذیرفت - همهء ماهی ها جویدندش - و با چشم های ِ خیره نگریستندش - و من با هیچ کس نگفتم - من - با نی ای که همهء آوازم بود - و با آوازی که همهء دلم بود - از کوچه های شهر گذشتم - در کوچه های شهر - که دیوارها جان پناه شده بودند - و پنجره هایی که عشق را حاشا می کردند - و اطمینان را فروخته بودند - تا برای روزن ها منظری از آهن بخرند - با هیچ کس نگفتم - ( و فکر می کردم باید دوست داشت) - اما هیچ کس را دوست نداشتم - من تنها بودم - و تنهایی ام - به تنهایی ِ حیوانی عظیم بود - که می بایست فسیل شده باشد - خواب بود که زمان رفته بود - وسعت رفته بود - زمین را حصار کشیده بودند - با چشمهایش بیداری ِ عجیب را می نگریست.
تو دوست منی - و عجیب مزوری - تو دوست منی و عجیب ابلهانه دشمنی می کنی - اگر نی داوود را هم داشتم خفه می شدم - اگر با هدهدی هم می آمدم - سرم را به سنگ می کوفتم - تا هیچ نگویم - من چو موشی شب زنده داری کرده ام - و با چشم های باز - خواب های پریشان دیده ام - من با هیچ کس نگفته ام - تا تو راحت تر باشی.
.
.
.
حسين رسائل به سال چهل نه، اولين و آخرين كتابش را با هزينه بهرام اردبيلي به چاپ اول و آخر مي رساند. پنج سال پيش هم مي ميرد. به همين راحتي.

اگر می آمدم همه چیز تمام می شد

چون هم اکنون که هستم و همه چیز تمام شده است

در هر حال چیزی نخواهد ماند.

بخشی از یک داستانِ بلند

.


داستان هایی می نویسم، به خیالِ جمع شدن، مجموع شدنِِ خیالاتِ ملول و پریشانی، تا چه افتد. خطی ندارند داستان ها، فقط می ماند رفتاری روایی، که با داستان "مزخرفاتی درباره ی رویا و حواشیِ آن سالها" شروع شده، در این هم هست، و در بقیه، که خودتان خواهید دید. گمان نمی کنم هم کار تازه ایی باشد، ساده است. برای هیچ نگفتن دست آویزِ خوبی ست، چرا اعتراف نکنم. برای بریدن و چسباندن. برای سکوت. اگرهم تازه باشد، فرقی نمی کند، کسالتِ روایت را با این چیزها نمی شود زدود، ما هم... چیزِ مهم تر، بریدگیِ ساحتی از هستی داستان است، که اگر دست شما را هم برید، خوشحالم.

انتشارِ این بریده، اینجا، انتخابش تصادفی ست، زمانش هم، تنها جایی که برایم راحتیِ دل داشت همین مجالِ اندکِ اینترنت بود، بدون حاشیه، بدون تحمیلی، که شاید سال ها هم خوانده نشود، دستی را نبرد...

م ب ح

زمستان 88

بخشی از یک داستانِ بلند

...

«آن سال ها خانه برای مادرم حکمِ تنش را داشت، برای من هم. اعضای خانه هم لابد مثلِ اندام تنی شرمگین باید پنهان می شدند. در چشمهای مادر-کوچک که می شدند، خط که می شدند- برشی پیدا میشد، صورتم را می برید، موهای پدر را، پیراهنِ کوتاه خواهرم، و دست پرموی برادری که هیچ وقت حرف نمی زد. مادر ایستاد جلوی در، کسی نباید بیرون برود، حکمِ تفتیش هم داشت، مالکِ تنِ ما بود، گفت به شما چه مربوط؟ نگاهش می کردیم، با چشمهایی که نمی توانستند خط شوند یا ببرند. گفت دستبند و پیشانی بند برای چه؟ چرا ماسک نمی زنید؟ پدر توی آشپزخانه سیگار می کشید، نگاهش به میز خیره، به طرح گل و مرغ پارچه ای که زیرِ شیشه بود لابد، به مرغی که سالها روی میزِ آشپزخانه نشسته، گفت بروید اما فکر ما هم باشید، که مادر کنار رفت.

وقتی پدر مرد و مادر قبرستان را در غروبِ ابری، ساکت گذراند، برادر حرف زد، گفت مادر را ببریم شمال، شاید روستای کودکی بهتر باشد، گفت اینجا دیوارها ولش نمی کنند. و ساکت شد. مادر هیچ جا نرفت، ماند و گاهی که صدایی خط نگاهش را از دیوار به چشمهایی برمی گرداند، گاهی که صدای بی هوای رادیو یا تصویرِ بی ربطِ تلویزیون چیزی از روزهای جیغ و فرار داشت، گاهی که کسی سالهای آخر دهه هشتاد را یادش می آمد، چشمهایش خط می شد، می برید، چند سال را، چندین سال را، ما چند نفر را، سکوتِ برادر را، موهای کوتاهِ من، و عکس و تختِ پدر را. یک روز هم گفت برویم به دایی خلیل بگوییم مادر او را بخشیده، گفت بگوییم چند سال پرستاری رمقی برای کینه نمی گذارد.

بقیه اش تعریف کردن ندارد، چند سال بعد مادر مرد، خانه هم الان دستِ میراث فرهنگی افتاده، شاید روزی بسازدش. ما هم هرکدام یک جا، انگار مشتی سنگ را کوبیده باشی به دیوار، سالهای آخرِ دهه هشتاد ما را به نقشه ی ایران کوبید، دیگر چه می خواهی بشنوی؟ »

رویا سیگارش را فشرد و خماند و لهید، مو افتاد از خط شانه ها به مرز نوری که می لرزید، گفت «ای وای» و طلبِ پاکتِ مچاله چشم چرخاند، خمید، نرما نرم ملافه سُراند سمتِش رانش و چنگ زد...



.

خاطره



.


گلوله از پيراهن، ياد از ذهن و سياهي از شيشه‌هاي پنجره مي‌گذشت در شبي که بيداري را مانده بوديم و شادي در دست‌هايمان شکلِ تاريکي شب شده بود، شب شده بود، ديوانه بودم، مدام فکر مي‌کردم چطور مي‌تواني دو نام را از هم جدا به ذهن بياوري وقتي دو زن يک اسم داشته باشند، "خاطره"، و کسي را صدا بزني که صدايش مي‌خواهي زدن؟

چطور مي‌تواني مطمئن باشي وقتي مي‌گويي "خاطره" زني را نگويي که دمپايي زردش کفِ سلولِ 204 لِخُ لِخ مي‌کرد شبي که از دست‌شويي کوچکِ بند برمي‌گشت و قران مي‌خواند به زيرِ پيراهنش؟ چطور مي‌تواني به "خاطره"‌ايي فکر کني که آفتاب از پيراهنش عبور کرده بود، به رفتارِ ذکري از آسمانِ اصفهان، بوي گندمزارهاي جنوب مي‌داد و چشمها... چشم‌ها گاهي دروغ نمي‌گويند، گاهي تنها جايي هستند که مي‌شود چيزي ديد و ايمان آورد، شمعي افروخت...

مطمئن نبودم، گلوله عبور کرده بود، سوزن نشسته بود و نه فرو مي‌رفت و نه دردش مي‌نشست، بيداري در چشم‌هايمان مثل لکه‌ايي خون مانده بود، کفِ سردِ خانه خوابيدم، پارکتِ قهوه‌ايي صدا مي‌داد، "خاطره" رو به ديوار مي‌لرزيد و مي‌چرخيد که عاقبت چيزي نشست، پارکت آرام گرفت، صداي گريه بچه‌ها را بيدار کرد، تاريکي در پنجره، سيگار در دستِ "خاطره" و ما حيران بيدار بوديم

نمي‌دانم کدام "خاطره" را مي‌گويم، اصلن راحت‌تر است خاطره را بدون گيومه بنويسم، چون در محدوده‌ي معناگذاري قرار نمي‌گيرد، بيمارستان شلوغ است، زني راه مي‌رود و از دستش که مشت، موبايلش که مشت، پيراهنش که مشت و موهايش که چنگ، پرستار مي‌ماند، دکتر مي‌ماند و من مي‌روم، سيگاري در حياطِ تاريکِ بيمارستان، بوي شب‌بوها، سرماي اين وقتِ سال، بوي الکل و مرگ در حياطِ بيمارستان و پرستاري که غذاي بيماران را در روپوشِ سفيدي هر صبح هديه مي‌آورد...

خاطره را نمي‌توانم صدا بزنم، نمي‌دانم کدامشان چه وقت به يادم مي‌آيند، يکي دور و ديرآشنا، يکي نزديک و دورآشنا... گفتم شايد بتوانم چيزي بنويسم، براي روزِ بيمارستان، خاطره در پارگي رگ‌ها، خاطره‌ايي از اصفهان، چيزي از درد، براي ارژنگ...


.

اعترافنامه: آری اینچنین بود، برادر!

این نامه خصوصی نیست.

خطابیه، شکوائیه، مصیبتنامه، معصیتنامه، رنجنامه و یا وصیتنامه هر چه که هست تحت هر نام و پوشیدهء هر حدیثی؛ لایه ای بیرونی دارد که پوسته ایست بر مغزی که حرف یک نفر نیست. حرف ِ نسلی از آدم هاست. نسلی از آدمهای ِ درد کشنده که هنوز سلامت را ترجیح ِ بر افسارگسیختگی ِ روانی می دهند. روان رنجوری را نمی پذیرند، پس می زنند سیل ِ غم بار ِ آلودگی ها را. جهان به خودی ِ خود آلوده است، باطل است، ویران شدهء ویران کننده است، آلودگی ای که باقی و پدیدار بسیاری آدمهاست. آلوده کردن، فسق و فجور؛ لذت ِ لوث ِ بسیاری آدمهاست، آدمهایی که آمده اند تا جهان را آلوده تر از این زشتی که هست؛ کنند. حالا تو بدان که چرا "ان الانسان لفی خسر". و این آلوده گری، تلاشی ِ زودهنگام توست، هلاک ِ توست. این نامه را صعب و عسیر می نویسم برایت به تعمد، که هر کس تا نخواهد که بفهمد، نفهمد. و هم اینکه جان و شیرهء ِ کلمات را در عمق ِ جانت، دریابی. این نامه مال ِ توست، اما سرگشاده گی اش نشانهء ِ معیوب ِ مالکیت ِ نسلی، طیفی، جمعیتی است. بی که خصوصی باشد. خصوصی بخوانش و بارها و بارها بخوان وغمگین اش شو و کینه بورز و دشنام بده؛ اما عمومی دوستش بدار.


برادر! این نامه بو می دهد. بوی ِ زخم های من است و تو استشمام کن که روح ات در مضاربهء حقیقت و کثافت، حقیقت را پیرهن ِ عثمان خواهد کرد. ای رفیق ِ دیروز، معارض ِ امروز و معدوم ِ فردا.

برادر! گذشت، آن ایام ِ "خود بیمار بینی" و اشاعه اش که بیماری ها را دست چین کردن و چسباندن به تهِ اسم و رسم جذابیت داشت. گذشت روزگاری که همه سالم و سر حال بودند و فلانی از راه می رسید و خود را نویسنده ای مانیایی، فوبیایی، پارانویایی معرفی می کرد و کتابش می فروخت و داستانش خوانده می شد. گذشته است آن دوران که همه خوش و خرم بودند و تو رستگاری را در کذّابی ِ خون بازی هایت می جستی. اکنون به یمن موجودیت ِ عده ای بیمارتر از تو؛ ولی نشسته بر مصطبهء صاحبانهء قدرت، همه بیمارند. همه بیماریم. بر هر که بنگری، به همین درد مبتلاست. من اما حداقل توّهم اش را دارم. توّهم ِ سالم بودن یا سالم شدن و ماندن. توّهم ِ فرق کردن. این آرزویی دیرینه است، همین که آرزو هم باشد، چون آرزوی ِ تشفی و بهبودی است، نشان شرافت است. بماند که میسر نشود یا شود. تشفى بكذا و اشتفى به اشتفاء؛ نال به الشفاء.

برادر! آنچه که به ایقاع ِ تو انجامید، حتی آنقدر بزرگ نیست که واگویه طلبد و واکاوی بخواهد. یا به سبب اش نامه ای سرگشاده، قلم خورَد. که با یک پیام، یک تلفن، دور از چشم ِ خلق، نمی شد مجادله کرد؟ بحث بر سر چیزی کثیف تر است. بحثی غم افزاست که تاریخ ِ فردی مان بارها به خود دیده است. بحث ِ " فرق" است. که این با آن فرق می کند. فرق می کند سیاهی با سیاهی. سیاه دیدن با سیاه بودن. سیاه دیدن ِ من، دنیا را؛ و سیاه بودن تو، اهالی دنیا را، در ماورای آنچه نمایش می کنی. و گر نه در قلب ِ معشوقه گان ِ در گردش، جا باز کردن - حداقل برای من و تو- مهارت نمی خواهد. حتی اسم و رسم و نشانی و مال ِ نداشته ات را هم نمی خواهد. آنطور که تو دلبری می کنی؛ کمی زنا زاده گی می خواهد. اصلأ فرق من و تو همین است. تو نمی دانی آنچه می گویی و زیاد می گویی و به همه می گویی و زود حرف را به عمل می نشانی و زود تر هم همه را پس می گیری. من نه. شاید در نحله های ِ خودشناسی ات، جا انداخته باشی که بدانی زنا زاده گی، چیست. زنا زاده گی یعنی در اتاقت بنشانی اش بر صندلی و دو دستت را بر گلویش بفشاری که بخواهی خفه اش کنی. و بعد برود و بخندی و جار بزنی و دست نشکسته ات را گواه بر حقانیت نداشته ات کنی. این است که در جوی کنار خیابان نشئه که ولو می شوی، تنها نماد سرفرازی ات تخت خوابت است که صد بوی ِِ مختلف از ماده گان رنگانگ از آن برتابد. از شاهدان ِ چیده شده در قفسه های کتاب بپرس. از بکارتی شاد و امیدوار. از دفع ناشیانهء ِ تیغ ِ جهود. از مغز حائض خود بخوان خاطراتت را و آنها را که من و ما هم نمی دانیم. بخوان و ببین چند بار خون از مغز استخوانت بیرون می زند و چه می شود که راه بر واقع بینی ِ خودآگاهت می بندد؟

حافر مصطر می خواهد این زخمها که تو بر خود می زنی.

سم‌الساعة می خواهد این جنون ِ بیمار.

برادر! سرگین کش با شرافت، معظم است به کاتب ِ قرنان. اساس ِ نامعهود ِ برادری را شکستی که هیچ؛ چه دشنه ای بر گردن ات فرو آورده بودم که چون شتری منحور، خون پاشیدی از سوراخ گردن ات بر برادری مان؟ هول ِ چه بودی که چیزی را از جایی ربودی و چیزی دیگر را در جایی دیگر شکافتی و عقوبتی نفرت انگیز برای خود خریدی و جوهر روح را به یاقوت ِ مذاب آلوده کردی؟ در راه ِ رفت ِ فرودگاه که می راندی، خوشحال و مست ِ چه بودی؟ و هر چه؛ امید که بپاید و گر نه که خبر ِ خر ِ مانده به گل و سوفار ِ کج نشسته بر دل؛ از دهان ِ اهل ریا شنیدن، شنیدنی است.

برادر! اصلأ فرق "ما" و "شما" همین است. بی آمیغی در نیت و ارادت، میان ِ دل و جان و فکر ِ ما آشیان کرده است ولی شما حرامزاده ای کوچک و جذاب دارید که مسکن در پس ِ ذهن ِ شما دارد و مخلصانه ترین ِ عواطف را می یابد و چند شبی تبهکاری شان می کند. اینجاست که هنر اکتسابی نمی نماید. اینجاست که مطلقأ تعریفی بهتر از هنر را که هیچ، تعریف ِ سادهء هنر را هم سر در نمی آوری. اینجاست که شرافت ارثی است. اینجاست که پرهیزکاری و روحانیت ِ اجتماعی، لذت ِ طبقاتی ِ "ما" ست. اینجاست که "ما" هنرمندان ِ بی بضاعتی هستیم که در کنج اتاقهامان تنها مانده ایم و در این تنهایی خودمان را بارور می شویم و می زاییم خود را مکررأ و غم خود و دیگران را هم نیز به دوش می کشیم و لذتمان در لبخند های گاه به گاه ِ لبان ِ بی وسوسه است و سکوت های شلوغمان در تاریک ترین ِ روشنایی ها، زیر ِ خاموش ترین ِ چراغ ها و با آدمهایی که لذت را در نبود و ورای حضورشان هم حس می کنیم. از معامله ای که در ازل کرده ایم. ما مقامران ِ دل ایم. هر شب تکه ای از دل مان را قمار می کنیم که لحظه ای شاد تر و به فایده تر بپاییم بر این جهان ِ هیچ. اسبابمان کتابی است، شعری است، سازی است و خنده ای از لبی که حقیقتأ آب ِ حیات ماست. بدبختی ِ حادث این است که رنج ِعظیم ِ گریبانگیر، حکمأ و دقیقأ مدلول می طلبد و دال، این کثرت دیگران است. دیگرانی که شمایید. دیگران که طالع شان بی که بخواهند بر نابخردی و نادانی بسته شده؛ پیشتر که چرخ ِ دوار به واماندگی شان، واقفشان کند. باقی تقلایی بیهوده است. ما در قِلـَّت ایم. و "اکثرهم لا یعقلون" هم حدیث شماست، گر چه که توفیر نمی کند؛ که عنان هم (علی الظاهر) در اختیار شماست.

تأویل ِ برهنه تر این می شود که شما چیزی را از یاد برده اید. مهربانی را از یاد برده اید. صداقت را بلد نیستید، عشق را نمی توانید حتی که تهجی کنید و شاید از اول هم نیاموخته اید. و یگانه دلیل پیروزی ِ کذب شما همین است. و علت العلل ِ تمام ِ شکست های ِ ویرانگر ِ ما هم، نهایتأ وجود ِ ضعف ِ ناگریزیست که همواره هست و رهامان نمی کند. ماییم که خصم زندگانی مان، مهربانی مان است. حساس و احساساتی بودنمان. نه دنیا را ارج می نهیم و نه مال دنیا را و نه صاحبان مال دنیا را. همه اش برای شما. مال ِ شما. فراموشی ِ ما، شادی ِ شما باد. امید ِ ما به چند لحظهء عاشقیت است. " کتاب ِ رسالت ما محبت است و زیبایی ست تا بلبل های ِ بوسه، بر شاخ ِ ارغوان بسرایند. شور بختان را نیک فرجام، بردگان را آزاد و نومیدان را امیدوار خواسته ایم؛ تا تبار ِ یزدانی ِ انسان، سلطنت جاویدانش را بر قلمرو ِ خاک باز یابد. کتاب ِ رسالت ِ ما محبت است و زیبایی ست، تا زندان ِ خاک از تخمهء کین بار نبندد." و برای ِ ما "عشق، تعارف ِ پنیر است و قناعت به نگاه در چاه ِ آب." و قضاوتی نخواهیم خواست کردن.

برادر! جز دغایی و قوادی وصف دیگری ندارد این موصوف که تویی. دغل پیشه گی و نیرنگزنی تیری است که به اختیار شلیک می کنی بر هدفی که مقابل است، هدفی که خود ِ توست. دروغ ها را به من ببند. مرا بزن، بشکن، فرو بریز. عادت است که دوباره بلند شوم و بسازم. تنها اثری که بر جای می ماند خلوت تر شدن حیاط ِ توست از بازی ِ کودکان ِ احساس و دوباره یادآوری ِ من به خودم، که در خرابه ای زیست دارم که جای من نیست. قلب ِ من اسبی ست. اسبی که می بایست استخوان هایش هم فسیل شده باشند. اسبی تنها که میان قبیله کفتارها به تک افتاده و مفر و گریزگاهی ندارد. و هر از گاه کفتاران که حمله می کنند، تکه های گوشت از جاندار ِ زنده می کنند و می برند و با هم بر سر ِ تقسیم ِ آن منازعه می کنند و اسب ِ تنها، چشمهایش را بسته است و نسیم ِ خنکی را که بر صورتش می خورد و بر یال هایش می پیچید و می آشوبد را صمیم ِ زندگی می بیند و بس. یکی یکی پاهایش هم دریده خواهند شد و کم کم خواهد افتاد به روی سینه و بعد گردن اش هم می افتد و همچنان نسیم به صورتش می خورد و خون می ریزد تا که رگهایش از خون سرخ تخلیه شوند و تنها چیزی که می ماند رویا هاست. رویاهای دور ِ علفزاری، رودخانه ای، پُلی. و دستی که نوازشش کند. شبها بیدار بنشیند بالای سرش و نگاهش کند. نه به رذالت، که با اندکی صداقت.

برادر! " زنده باد فراموشی مان!" و ما فراموش می کنیم مدامأ و خود نیز تک تک به جمع ِ فراموش شدگان ِ تاریخ خواهیم پیوست و شما را دون طبعی تان تغییر نخواهد داد. فریب دهید و خوش باشید. اصلأ معامله می کنیم. نه اینکه دلالید؟ عدالت و مساوات را به مقابلت بنشانیم وبه تناسب ِ وزن ِ دوست داشته شده ها، دوست دارنده ها و مهربانی ها؛ قسمت کنیم:

مکافات و رسوایی برای ِ شما. تمام قرص های آرام بخش جهان نصیب شما باد. تعدی و تهور از آن شما. جنگلی از آمفتامین ها هم نصیب شما باد. قدم زدن ِ کنار ِ رود ِ سن از آن ِ شما باد. انتظار ِ ایستگاه های ِ متروک ِ قطار هم از آن ِ شما. تمامی ِ باند های تمام ِ فرودگاه های جهان از آن ِ شما باد. آغوشی از آفتاب و ترانه هم از آن شما باد. پیکری اثیری از برف و حریر هم از آن ِ شما باد.

آرامش و خلوت از آن ِ من. زاینده رود ِ خشک و پرده های ِ تنبور مال ِ من. "بیا و پرده ای در ساز من باش" از آن ِ من. "بیگانه و خویش ات، منم" از آن ِ من. "ای وای "ها از آن ِ من. صلت ِ تمامی ِ قصیده ها برای من. باران و خاکستر مال ِ من. روانی سالم و تنها مال ِ من. بغض مال ِ من. تب هم مال ِ من. غم مال ِ من.

امروز و فردا برای تو. جهش به درون ِ ابدیت برای ِ من.

"سخن پریشان گوی" از آن ِ تو، خندهء ِ تمام ِ دیوانگان ِ جهان از آن من.

مادر ِ اسماعیل از آن ِ تو، تیغ ِ زیر ِ گلوی ِ اسماعیل از آن ِ من.

همسر ِ ابراهیم از آن ِ تو؛ شک و گمان ِ ابراهیم، ایمان ِ ابراهیم از آن ِ من.

ترس و لرزها از آن ِ تو باد، برادر!

ترس و لرزها از آن ِ تو!

آرام ترین سکوت ِ جهان، از آن ِ من.

تفنگ الکترونی


Courtesy Of Sara NourAliShahi
In memory Of January 9 ,2010



آنطور که قهوهء نیمه خورده را پس زدی،

زمین لرزید

میز لرزید

دانه های شکر غمگین شدند

پاکت سیگار آتش گرفت

و موشک های سپید

به فضا رفتند.

تلخی ِ قهوه بر زمین ریخت

و بوی ِ زخم در هوا پیچید.


نه. از اول:


آنطور که قهوهء نیمه خورده را پس زدی،

تفنگ الکترونی شلیک کرد

فنجان به بیرون پرتاب شد

از پنجرهء کافه گذشت

از ساعت پنج ِ عصر گذشت

از صفحهء شیشه ای ِ تلویزیون گذشت

و به کهکشانی

با ستارگانی برّان در غشایی معطر

درست بالای ِ سرم

خلاصه شد.


غشای ِ معطر بر پیراهنم ریخت،

و ستاره ها

صورتم را بریدند.



نه / کارگردان ِ خوبی نخواهم شد / شعر خواهم گفت / برایت / از این به بعد.



اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟

اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟

یک دست آب یک دست زیر سیگاری می آمد و زیر لب می خواند "زمان گذشت و نگاهُم..."

یک عده دست زدند و آنطور که گردنش بالا بلند و پیدا، آهسته مو به کناری برد و دل...

گفتم صدای آهنگ را کم کند، هیا بانگِ محوی از خیابان در سکوتِ ساز جان می گرفت

دستی به دیوار و دستی به پرده در نورِ نزدیکای غروب خواند "ما را به رهبر صوفی..."

نیست، نبود، نه چیزی در دست و یا سودایی به سر، که بر تنش هوای ابری می بارید

از چین و رگ هایی که نشست به صورت، شد مجسمه ی یادبود پیروزیِ ملتی در میدان

"اگر مرگ دادست بیداد چیست" هم چون دلی پر از درد گفت و رفت و برنگشت از خیابان